آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

352.مشهد !

بطور یهویی رفتیم مشهد و برگشتیم . 5شنبه با مامان و عمه فاطی و عمه اکرم و عمه طاهره و زنعمو و هانیه با قطار رفتیم و دوشنبه کله سحر هم خونه بودیم . بسیار بسیار خوب بود و خوش گذشت . برعکس مشهد قبلی !  امیتیس هم حسابی دلبری کرد اونجا و کلی خوش گذروند . حرف زدنش خیلی پیشرفت کرده ... ولی سوم شخص حرف میزنه معمولا و بطور سوالی ...  همونجوری که ازش میپرسیم بعدها هم که میخواد همونو میگه ... مثلا اب میخواد میاد میگه امیسی اب میخوری ؟ :*  کلا آمیسی اول همه ی جمله هاش هست و بسی احترام داره برا خودش :) بعضا میشنوم داره با خودش حرف میزنه که آمیسی نازه آمیسی جیگره آمیسی خوشلههه  بعد اگه اذیت کنه و دعواش کنم هی میاد دنبالم میگه مام...
28 آبان 1393

351. چراغ روشن !

چند شبه میخوای بخوابی با گریه و زاری میخوای که چراغ روشن بمونه :( نصفه شب پامیشی چراغ رو روشن میکنی و میخوابی ... بعضا چند ساعتی بیدار میمونی ... حسابی کلافه م دلیل کارت رو نمیدونم :( دیشب بیدار شدی میگم مامان جان میترسی ؟ تا حالا از این کلمه استفاده نکرده بودم ولی دیگه کلافه م کرده ... میگه میترسی تو ؟؟؟ نترس مامان  فک کنم دندون اخری داره درمیاد . خدایا بخیر بگذرون :( امشبامشب خونه ی خاله مریم بودیم شله زرد پزون ... بعدشم خونه ی منیژه . بالاخره نذری خوردم اونم قیمه :) ...
12 آبان 1393

350. نانای دیگه !

سه شنبه ظهر خونه ی خاله انوشه بودیم و بسی خوش گذشت :* ما با آژانس رفتیم چون تو طرح بود خونه ی خاله ... اولا که هرجا اقاهه ترمز میکرد میگفت عمو چی شددد ؟   بعد به یه میوه فروشی رسیدیم گفت ریسیدیم خاله !!! سر ظهر بود و اذان پخش میشد برگشته به اقاهه میگه نانای دیگه ! یعنی بزن یه اهنگ دیگه پخش شه  واسه اینکه عاشق لباسهای نوشته دار شدی خاله تهمینه ی مهربون برات پیکسل حرف درست کرده که وصل کنم به لباست :* دیشب خواب بودی و چون سوزن داره بابات دبلیوس ت رو بقول خودت دراورد ... نصفه شب گفتی دبلیوس ! بابا گفته شاید داری خواب میبینی ! بعد برگشتی گفتی بابا دبلیوس :))) هیچی دیگه بابا پاشده دبلیوست رو وصل کرده برات :))) اینم خاله زهر...
8 آبان 1393

349. نصایح مادرانه !

میگم مامان جان دیروقته بگیربخواب وگرنه صبح نمیریم پیش خاله نفیسه . بعد نی نی ها از صبح میرن کلاس و بازی میکنن تو تا 11 و 12 خوابی ! و امیتیس :1.2.3.4.5.6.7.8.9.10 هوراااا  ...
6 آبان 1393

348. کلمات جدید !

شکلات : آداداس! آبنبات : آباداس ! امروز صبح اومدم ببرمت مهد و دیدم با اینکه هیییییییییییییی بهت میگم کتاب دوستته و نباید پاره ش کنی بازم کتابتو پاره کردی ... چیزی بهت نگفتم ولی خودت خیلی بانمک برگشتی میگی : باز پاره ؟؟؟ نه نه نه نه نه :)) همینجوری نشسته بودی دیدم داری به خودت میگی : این نه نه نه نه ئه و دستتو تکون میدادی و این هورائه و دست میزدی :)) داشتی شام میخوردی و رو به روت عکست قاب شده بود ... دیدم داری میخندی ! میگم چی شده ؟ میگی امیسی میخنده و به عکست اشاره میکردی:)))))) امروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم ! همین کوچه بالاییمون ... امیتیس رو هم فقط روزای زوج میخوام ببرم مهد ... ببینیم چی میشه حالا ! به دستشویی میگه ددوسی! دفعه...
3 آبان 1393
1